پیشنهاد شگفت انگیز

۰
سبد خرید

وبلاگ

داستان موفقیت ویلیام جیمز

ویلیام جیمز، توی یه خونواده‌ی ثروتمند و درجه‌یکِ آمریکایی در قرن نوزدهم به‌دنیا اومد؛ منتها از همون بچگی مدام مریض بود. اغلب دچار استفراغ و اسپاسم کمر میشد و اکثرا اوقات توی اتاقش بود و نمی‌تونست مثل بقیه‌ی هم‌سن‌هاش، بچگی کنه. این خونه‌نشینی باعث شده بود تا به نقاشی روی بیاره و به‌نظر خودش، کارش تو این زمینه خوب بود؛ اما پدرش دائما بهش سرکوفت می‌زد و اون رو مایه‌ی ننگ خانواده می‌دونست.

برادر و خواهرش، هرکدوم برای خودشون کسی شده بودن و اسم‌و‌رسمی بهم زده بودن؛ اما این وسط، ویلیام جیمز حکم لکه‌ی ننگ رو برای خونواده‌ش داشت.

پدرش ازطریق پارتی‌بازی تونست ویلیام رو به دانشکده‌ی پزشکی بفرسته و بهش گفت که این آخرین فرصتی هست که بهت میدم.

خود ویلیام جیمز توی خاطراتش گفته یه‌بار که از بیمارستان روانی بازدید کردیم، با بیماران احساس نزدیکی بیش‌تری می‌کردم.

بعد از چندماه کلنجاررفتن با خودش و وضعیتش، فهمید که برای پزشکی ساخته نشده و دلش رو به دریا زد.

تصمیم گرفت از دانشگاه انصراف بده و برای دورشدن از فضای سمی خانواده، توی تور بازدید از آمازون ثبت‌نام کرد.

توجه کن که داریم راجع‌به قرن ۱۹ صحبت می‌کنیم، نه ۱۰سال پیش!

وسط راه آبله گرفت و تا مرز مرگ رفت؛ اما به‌طور معجزه‌آسایی زنده موند. ویلیام در تمام عمرش خودش رو قربانی زندگی می‌دونست؛ اما درحین‌سفر با کتابی آشنا شد که بنیان فکریش رو عوض کرد. به‌خودش گفت که بذار یک‌سال با این فکر زندگی کنم که خودم مسئول ۱۰۰درصد اتفاقات زندگیم هستم.

می‌دونی چی شد؟

همون پسری که مایه‌ی ننگ خانواده بود، به پدر علم روانشناسی آمریکا تبدیل شد که کل جهان برای حضور در سمینارهای روانشناسی ازش دعوت می‌کردن.

هروقت احساس می‌کنی قربانی هستی، ویلیام جیمز رو به خاطر بیار و سعی کن مسئولیت زندگی خودت رو به عهده بگیری.

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش

سبد خرید